حس اون نقطه دنج و ساکتی که عادت داشتی هر شب بری و به شب خیره بشی
حس اون .....
الان از سر خستگی برگشتی و نمی دونی باید در خونه کودوم آشنایی رو بزنی...
دلم میخواد 2-3 ساعت همینجوری الکی روی این نیمکت بشینم و آروم اروم ببینم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2 AM توسط اشکان
دور همی یک چیزی هم بلند بگید همینجوری..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11 PM توسط اشکان
لحظه ای حس لذت و پیروزی را بچشم و شــــاد باشم. اما برای چه؟.
-
او. آنجا. با امید در مسیر حرکت میکند با خلاقیت راه را انتخاب میکند با اطمینان می تازد و پیروز میشود و با لذت راه را برای دیگران هموار میکند. لذت بردن را به دیگران می آموزد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3 AM توسط اشکان
به تمام تلاشهای بیهوده ام. به همه ارزوهایی که با دست پاره شان کردم. به همه عقده هایی که ته وجودم دفناشان کرم. به همه دروغهایی که ساختم و آویزانشان شدم. به همه سالهایی که مثل سیگار دودشان کردم. به همه حرفهایی که نزدم. به همه قدمهایی که زدم. به همه کتکهایی که خوردم .به همه غذاها و شیرینی هایی که نخوردم. به جرعه جرعه زندگیت با هر کس دیگری .به فتح همه ناکامی ها یکی پس از دگری . به همه خاطراتم . به همه فراموش کرده هایم. و به همه شات هایی که بالا خواهم رفت.
هیچ واقعیتی ندارم که انتهای تمام قسم هایم بگذارم.
هیچ پایانـی ندارم که قسم نامه ام را پایان دهم.
هیچ حرفی هم ندارم....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10 PM توسط اشکان
همه می آیند و من در فرار از همه به فکر تو پناه می برم.
مسخـــــــــرست..
همه می روند و من از بودن با تو می ترســــــــــــــــــــــــم.
مسخـــــــــره نیست اگر این روزها از سرطان فکر بمیرم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 4 AM توسط اشکان
امروز جای منوکسید در هوا پر بود از ترانه شاد
امروز تمام درختان زرد خرامان با من میرقصدیند
امروز تمام کفتران سوت بلبی می زندند و طاوسان در آسمان می چرخیدند
امروز گربه ها به من ادای احترام میکردند
امروز خیابان ها گشاد و جوب ها تمیز بودند
امروز تورم و یاررانه نبود تر و مردم شاد بودند
امروز آسمان میبارید مقدار زیادی زیبایی روی هر چیز و هر کس
امروز من بعد از 22 ماه کارت پایان خدمت گرفتم.
بس است دیگر بروین سراغ همان زندگی سگی خودمان.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12 PM توسط اشکان
دختر به انتهای رودخانه جایی که سیاهی شب در تاریکی آب فرو میرفت خیره بود و به آخرین دیدارش با پسرک فکر میکرد. دختر هزاران حرف بردلش بود .
پسرک آمد. باز طبق معمول دیر.
دختر را دید که به انتهای رودخانه جایی که سیاهی شب در تاریکی آب فرو میرفت خیره بود آهسته نزدیک شد.
پسرک آهسته گام بر میداشت تا مبدا افکار دختر را بر هم بزند. پسرک آهسته گام بر میداشت تا مبدا دختر را بترساند. آهسته و آهسته به قدری آهسته به سمت دختر رفت که در یک آن توهم کوماندو بودن کرد. دختر را از روی پل با نعره ای جنون آسا به رود خانه پرت کرد و تفی به بدرقه اش فرستاد. اسهول..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2 AM توسط اشکان
با تمام وجود رکاب میزنم. با تمام وجود رکاب میزنم .
سر بالایی و سر ازیری را می پویم .
از خستگی نمی هراسم . نفس هایم راهشان را به سختی پیدا میکنند
درد تمام کمرم را فرا گرفته . جان را در انگشتانم احساس نمی کنم
تمام دقتم بر این است که از مسیر منحرف نشوم . با تمام وجود رکاب میزنم
رکاب میزنم
دائم و دائم زیر لب تکرار میکنم من مدتهاست که شکست خورده ام و باز رکاب میزنم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3 AM توسط اشکان
هم اکنون که من اینجا ایستاده ام.. تمام 100% ایده ال هایم با فاصله های بسیار دوری از من در حال تکاپو هستند و چون آهوی گریز پا می گریزند و من حیران با گام هایی کاملا اسلو مووشن به سمت نمی دانم کدامشان می چرخم دور خودم.
----------------------------------------------------------------------
پ.ن : حوس کردم چایی بخورم.. قندش بپرد ته حلقم.. حس خفگی پیدا کنم.. حس مرگ.. کبود شم.. قرمز وسیاه.. دستو پا بزنم.. شما مثل سوسکی که مچ را میگیرند به هم بخورید و این طرف آن طرف بروید.. هول کنید . بترسید بلرزید..چشمانتون به من زل..زل خیره شود.. بعد رفع گیر شوم. زنده بمانم..نسیم خنکی بنوازد... شما به رنگ سرخ و کبود من و من به چشمان از حدقه در امده شما بخندم..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1 PM توسط اشکان
و من کاملا مختار تو رو کنار گذاشتم.. کاملا مختار ( در حد مختار نامه ها)
------------------------------------------------------------
در سیاره ای که 47 خورشید دارد باید خیلی سخت باشد انتخاب کنی با کدام غروب رمانتیک شوی!
ولی در سیاره ای که تک خورشیدیست آخر سر مجبوری به غروب خودت هم بخندی
(میدونم از نظر علمی کلا اشتباه بود آخه مگه سیاره خورسید داره احمق!! اما نگیر)
------------------------------------------------------------------------
آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرش میمیریم و بانجی نجامپیدیم!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 6 AM توسط اشکان






