تبليغاتX
. او نیست با خودس . او رفته با صدایس.. (
ویرگول
گوش نمیدهم ! مینویسم و اعتماد نمیکنم
پنجشنبه 28 تیر1386
داد نزن من 30 سالمه ها!
وقتی در یک جعبه رو باز میکنی ممکنه چیزای خوبی توش ببینی! مثلا یک کادو!

یا مثلا یک کیک  یا حتی پیتزا!

اما ممکنه توی اون چیز خوب چیزای بدی هم ببینی! مثلا یک سوسک که داره وسط کیکه می چره!

 (نقطه)

میشه اگه ممکنه با سوسکه یکم مهربون تر باشی!! میشه بگذاری سوسکه کارشو بکنه! میشه بگذاری سوسکه با خیال راحت غذاشو بخوره!  میشه با صدای نکرت جیغ نزنی! میشه کیک و نندازی؟ میشه یک لحظه خفه بشی و یک گوشه وایستی؟ میشه قهر نکنی ! میشه پیش گوش من ور ور نکنی؟

میشه اون  فکتو ببندی! میشه محکم بزنی تو گوش من!

میشه نپرسی چرا؟ میشه با مشت بزنی تو صورتم! میشه با نوک پات بکوبی تو تخمام! میشه با آرنج بزنی تو کمرم! میشه کمر بنمو بندازی دور گردنم و فشار بدی؟ میشه از ماشینم پیاده بشی! میشه به خاطر صد تومن کرایه تاکسی کونمو پاره نکنی! میشه سر به سرم نگذاری! میشه بری گلدون هارو آب بدی آخه من اینجا با این خانوم کار دارم!

میشه من کارمو بکنم تو هم کارتو  هیشکی هم دخالت نکنه! میشه زیر این قابلمه رو کم کنی!فکر کنم سوخت!

 

پ.ن: تا حالا شده چیزهایی رو که توی ۲-۳ روز تو ذهنته به احمقانه ترین شکل بنویسی؟!

پ:ن : میگم! اگه یک کاری بخواد بشه! اگه همه بخوان یک کاری بشه! اگه کائنات دست در دست هم بدن تا اون کار صورت بگیره! اگه خدا هم بخواد ! اگه مقام معظم حکم صادر کنه که بشه! اگه آمریکا و اسرائیل و لیبی و ژاپن هم کمک کنن که بشه! اگه تو بخوای ! اگه من بخوام! اگه تمام نیروهای مسلح و بسیجی و بومی و غیر بومی و زمینی و هوایی و مسیحی و غیر زمینی هم بخوان اگه اراده ملی پشت کار باشه اگه حتی اون پلانگتینیوم دریایی (باب اسفنجی هم)بخواد ((اما باز یک گوسفندی هست که بزنه همه چیز و خراب کنه )))  ------->جدید ترین تجربه من!

+ نوشته شده در 4 PM توسط کونفئوس.
سه شنبه 26 تیر1386
َANOTHER BOTTLE

در ادامه احوالات  مجهول و غیر قابل توصیف و نه چندان جالب ‌‌"

 دوباره حسی بسیار نزدیک به قوطی پیدا کرده ایم که سعی میکنیم در چند سطر به این گونه توضیح دهیم!

(این گونه):

ای داد بیداد دوباره فکر میکنم قوطی شدما!! اما نسبت به قوطی قبلی یکم قابل درک تر!!
مثلا!

یکی میاد ما رو از زمین بلند میکنه و میگذاره جلو دهنش و شروع میکنه حرف زدن و زدن!! میگه  و میگه و میگه  از در و دیوار.از شعر و سیاست از عشق و عاشقی و کاندوم ..اونقدر میگه تا تخلیه شه بعد با یک شوت کات دار مارو پرت میکنه وسط خیابون!

 

یکی دیگه میاد ما رو بر میداره می بره خونشون میگذاره زمین و جفت پا وا میسته رومون تا چند سانتی به قدش اضافه بشه و دستش به طبقه های بالای کمد و اینا برسه اما به محض اینکه بزرگتر شد و قدش دراز تر ما رو میندازه همون حای قبلی مون!

 

از اونطرف یکی میاد ما رو میگذار بیخ دیوار و تمرین تیر اندازی

از اینطرف هم یکی میاد مارو تا در خونشون هی شوت میکنه تا تو راه  احساس تنهایی نکنه!

 

اما از همشون جالب تر اونیه که منو میندازه تو جوب آب و دنبالم میدوه و با صدای تلق تلق کردن و دست و پا زدن من تو جوب آب میخنده و حال میکنه!

 

یا مثلا اونی که منو به کلکسیونه آشغالاش اضافه میکنه!

 

پ.ن:شاید ما هممون .........

پ.ن: کنسرو لوبیا...

پ.ن: ایم او کی...!

+ نوشته شده در 1 AM توسط کونفئوس.
سه شنبه 19 تیر1386
صبح(MY LIFE IS DANGEROUS)

صبح زود وقتی که خروسه گلوش پاره شده با زحمت و سختی و پشتکاری عظیم ساعت 12 از رختخواب بلند میشوم و با یک حرکت فوقالعاده حرفه ای و خاص از تخت خواب بیرون میآیم فاصله تخت تا دستشویی رو یک تک و بدن استراحت در زمانی حدود 1 دقیقه طی میکنم و تمام تلاش خود را به کار میگیرم که با دیوار برخورد نکنم.

در دستشویی رو باز میکنم شیر آب را هم همینطور. به اولین مرحله از برنامه سخت و طاقت فرسای روزانه میرسم(شستشوی صورت). دستهایم رو به صورت کاسه میگیرم وپر از آب خنک میکنم و با یک حرکت( که دقیقا فقط تو فیلم ماتریکس شمه هایی از آن را روئیت کرده اید) آب را با فشار زیاد  به صورت پاشیده و با یک حرکت تندتر که نمونه ان را در هیچ جا ندیده و نشنیده اید با حوله خشک میکنم!

حال نوبت به خوردن صبحانه است مرحله ای سخت و غیر قابل پیش بینی!

باید در یک حرکت خطرناک گاز را روشن کرده و بسیار احتیاط کرد تا دچار سوختگی نوک انگشت نشد..کتری را پر از آب کرده (این حرکت احتیاج به داشتن عضلانی قوی و گنده دارد) و آن را روی آتش می گذارم! بعد به سمت یخچال رفته و با زحمت به سرمای کشنده یخچال غلبه کرده و شیر .عسل. تخممرغ.کره.پنیر.مربا.خامه.سرشیر را با خود به میز حمل کرده و آماده خوردن صبحانه می شوم.

کتری را که حال صدای قژ قل و فیش فیشش بلند شده را بدون ترس  بلند میکنم و سعی میکنم به بخار داغی که از لوله آن بیرون میآید و هر انسان سالمی را ممکن است از پای در بیاورد غلبه کرد و مقداری از آب درون آن را درون لیوانی ریخته و یک کیسه چای را انداخته توش و با چابکی هم زده و اماده عملیات فوقالعاده حساس و مهم خوردن شوم!! اما کوش نون!!

در این لحظه یادم میآید که نانی در منزل نیست  تا با آن صبحانه را بخورم و باید سفری 10000بار سخت تر و طاقت فرسا تر از سفر فرودو در ارباب حلقه ها  به سمت بغالی محل کرد و کلا بی خیال کل ماجرا میشم و با بی میلی ولی دلی روشن و پر امید( من هیچ وقت امیدم را از دست نمیدهم)به سمت یخچال رفته و یک تکه از کیک تولدی که مناسبتش را هم نمیدانم را کنده و با مقداری شیر نوش میکنم. تا انرژی کامل برای به اتمام رساندن روز سخت وتمامی ماموریت های ویژه و غیرممکن خود داشته باشم.

 

 

پ.ن: از بس فکرم شلوغ بود و افکار زیاد خودمو راحت کردم رفتم کچل کردم! باور نداری بیا از نزدیکتر ببین!

 

پ.ن:این پست بعد ها با ظهر و شب نیز کامل میشود اما میخوام خوانندگان فراوان خود را در کف بگذارم.(بابا شکسته نفسی)فعلا..

پ.ن:خیلی ها رو نامید کردم و دارم میکنم شاید بهتر از همه چی باشه که بگم معذرت ار همه اونهایی که فکر میکنند.

+ نوشته شده در 0 AM توسط کونفئوس.
پنجشنبه 14 تیر1386
فعلا...روزمرگی..
واقعا نمیدونم.

اما یک چیزی و فهمیدم

مثل اینکه من ذهنم با بنزین کار میکرد! از وقتس سهمی بندی شد مخم یگه کار نمیکنه!

لابد این سوراخی هم که پشتمه جای هندل (البته)

ولی خیلی حال کردم! کنار اومیدم گفتم که عجب مردم خوبی داریم  

 حیفم  میاد چند تا نصیحت تتون نکنم آ اخه بابا کینگ آف خریم دیگه!

۱-تا میتونید بکنید!البته ورزش را از هر راه و روشی که شنیدین و دیدین اینقدر بکنید تا تمام عضله ها تون سفت شود و ورزش درونتون بنماید!

۲-تا توانید دروغ بگید زیرا برترین فضیلت انسانیست (تاحالا دیدی سگ دروغ بگه)

۳-همیشه مثل سگ پاچه بگیرین و چت کنید و عصبانی باشید و تا می توهنید ک....سشر گویید زیرا بد رقم توی کسب جذبه  کمک کیکنه!

۱-شیر و شیرو شیر سه لیوان

۵-سیگار نکشید

۷-قبل از خواب بعد شاش یک بار  خود ارضایی انجام دهید

۹- ورزش نکنید.

 

+ نوشته شده در 2 PM توسط کونفئوس.
پنجشنبه 7 تیر1386
were damage people.
 

به به چقدر آدم خوب!
هيشکي حتي نيگامون هم نيکنه!
اصلا کسي با خودش هم نميگه  بزنم بغل اين جونو که هيرون ساعت 3 شب بيرون مونده و داره يخ ميزنه رو سوار کنم.
هيچکي دلش به حال يک جون با باروني بلند نميسوزه
جوني که سيگار گوشه لبشه.یغه کتش و بالا داده  و داره براي ماشينا دست تکون ميده.
به به چه مردم خوبي!!
 هيچکي يک نيش ترمز هم جلوي اين جون با ريش بزي نميزنه!
هيچکي زير چشمي هم به من نيگاه نميکنه!
مني که تو سرم ۱۰۰۰۰۰تا فکره !اصلا واسه کسی مهمه!
مني که با يک ساک کوچيک دستي منتظرم
مني که اصلا قيافم مظلوم نسيت!
مني که  دارم از سرما يخ ميزنم
مني که تو دلم به همتون فحش ميدم.
آخه چرا سوارم نميکنيد!
بابا منم آدمم. بگيد چرا؟
کجاي کارم غلطه!
...
ها! چي؟
حتما ميگي بهم شک کردن! ميگي ميگن آخه يک جون ساعت 3 شب کنار خيابون!با این قیافه حتما مشکوکه . حتما ميگي ازم ترسيدن!؟
اما نه! من ميدونم!
اينبار قضيه اين نيست!

.

.
آخه بنزين سهميه بندي شده.اخه ریدن تو همه چیز..

((حالا بازم بگو چرا شاکی میشی یا میزنی گلدونو میشکنی!! )

 

+ نوشته شده در 10 AM توسط کونفئوس.
دوشنبه 4 تیر1386
چه قدر خوبی.
همه خوبن همه همو دوست دارن کسی کسی و اذیت نمیکنه همه به فکر مان اینا همش تو تلویزنه.

جایی که همه آدمهای خوب دنیا توش جمع شدن.

جایی که از آینه شفاف تر و صادق تره.

جایی که عمرا خبر دروغ و دودره ایی توش نیست.

جایی که میشه بهش اطمینان کرد.

خدا رو شکر که من تلویزون میبینم.

خدارو شکر که من در ایران تلویزون میبینم.

خدا رو شکر که من خارجی نیستم.

چون تو تلویزیونشو آدمهای بد و فاسد و خائن و جانی ولختی و بی ادب و نشون میده ..تازه همش هم تبلیغات منفی میکنن.

اما

من نمیدونم چرا با این همه خوبی من اینقدر نفهم موندم.!
چرا با دیدن مردان نیک خدا که در تلویزون در حال سخنرانی هستن مور مورم میشه و تلویزنون دوست دارم بدم به (فاکوات)!!

پ.ن:اینقدر حوصله ندارم گیر دادم تلویزیون

پ.ن:دوست دارم یکی بزنه در کونم!

+ نوشته شده در 2 AM توسط کونفئوس.
جمعه 1 تیر1386
تلق تلق تولوق تلق
حس یک یارووی رو دارم که افتاده تو قوطی.

قوطی هی داره شوت میشه . از این ور به اون ور.

دستهای مهربون سر میرسن.

میخوان منو از قوطی بیارن بیرون.

یکی لنگمو میکنه..یکی دستمو.

یکی من و تو مشتش میگیره و  میگی نفس بکش .نفس بکش.

اما اونی که از همه مهربون تره  منو میندازه تو قوطی.

قوطی و رو هوا.

تفنگشو در میاره  (پق.پق.پق.)

لوله تفنگ و فوت میکنه و میگه : اوه منه لعنتی نشونه گیریم خیلی خوبه!

+ نوشته شده در 4 PM توسط کونفئوس.