خیلی وقته که ندیدمت . درست بعد از اون شب لعنتی که خونتون آتیش گرفت.
لعنتی گفتی میری و بر میگردی. گفتی میری و با دست پر میای. اما مثل اینکه باز منو گذاشته بودی سر کار.. مثل اون قدیما که هر وقت حوصلت از بازی با ممد و حسین سر میرفت و میومدی منو با داستان و سئوالات میگذاشتی سر کار. راستی راستی دلم برات تنگ شده..
یادته یک بار خورشید و نشونم دادی و گفتی میخوای با تیرکمونت بزنیش و دنیا رو تموم کنی! یادته!! یادته چقدر گریه کردم که نه !! تو رو خدا این کارو نکن! یادته رفتم به شیما گفتم بیاد جلوتو بگیره!! بعد تو و شیما شروع کردین به من خندیدن!!!
گفتم شیما.. باید بیای ببینیش !! الان دیگه واسه خدش کسیه!! الان دیگه ما مان شیما صداش میکنن.. بعضیا هم میگن خانوم دکتر.. خانم دکتر شیما نوروزی..
راستی امسال نوروز بی بی خیلی گریه کرد دلش بد رقم واست لک زده بود ..تازگی ها میشینه جلو پنجره و به شمعدونی های لب حوض زل میزنه و زیر لب شروع میکنه دعا کردن .... بارفتنت خیلی چیزا رو بردی..
همه چیو .. اما امید وارم که دیگه بر نگردی... امید وارم دیگه اون صورتت ونبینم.. از خدا همه چیزو میخوام جز وجود تو................
لطفا سعی کن این نفسی که میکشی آخریش باشه..
با تشکر
پ.ن : بر بر ..............چیه مگه؟
(کاملا بی ربط) نبودی رفته بودیم یک جایی که بودا هم نابود میشد..اما ما بد جوری دو دستی زیپ شلوارمو گرفته بودم که لا اقل ما نابود نشیم..اخه میدونی ادم تو این جور مواقع که عقل و هوش درست و حسابیی نداره . آخ مگه ماه رمضونه! کی؟ چه بی خبر...نازی .. (لا لا لا لای)
اقا ..خانوم.. تا میتونی زندگی کن... راحت و آسوده..
چون اگه تو نکنیش اون تورو میکنه.
عزیز من.. فدات شم.. تا میتونی تا میتونی نیگام کن..
چون اگه چشم ازم برداری این چاقورو میکنم تو ما تحتت
خیلی چیزا میخوام بگم اما نمیدونم چرا فقط بر بر نگاه کردنم میاد.... بگذار بر بر نگاه کنم.. چی میشه مگه..
ُ
فقط فهمیدم که به راستی چه زود دیر میشود.. و چه زود پسر بچه ها سبیلهایشان..دختران جلوبندیهایشان..و کوچه ها پس کوچه هایشان رشد میکند.. چه رودتر درختان بزرگ و خونه ها خراب.. زنده ها مرده و خیابانها بسته میشود..
در این چند مدت همه بی من خندیدند و من هم بی آنها حال همه با من خندیدند و من هم باز با آنها.. پس بودن و نبودن من؟!
واقعا که مسئله همین است.
راستی..به چند جای دیدنی هم رفتیم که نرفتنش هم کم دست کمی از رفتنش نداشت.. نام یکی از زیارتگاه ها تنگه لاشی ( ماشی--واشی--تاشی) همچون چیزی بود- جایی بسیار تنگ و سخت و خیس به طوری که تا اینجایمان در آب خروشان فرو میرفت و البته ملت هم بسیار خوشحال استقبال میکردند و در مسیر رودخانه ای تنگ و خروشان به پیش میرفتند(چه ملت خوب و خواهان هیجانی داریم ها). اقامت من حدود ۲ روز .
دیگر زیارتگاهی که رفتیم جایی بود برای شکار ..شکار جانوران دریایی به اسم لارو(لار-..)یا لتیان. چ.ن اجازه اقامت شبانه نمیدادند به ناچار یک روز را برای اقامت مناسب دیدیم. و راهی شدیم. جایی که یک لحظه با کافشن و لحظه بعد با تاپ و دوباره با کافشن مجبور بودیم حاضر شویم ..هوایی به این اندازه نا مشخص ندیده بودیم و البته حاصل شکار هم جز دو ماهی قزل رنیگن کمان و چند بچه قورباغه و چندین کرم خاکی و یک عدد وال نبود..
دیگر زیادتگاه ما برخورد با جانورانی دو پا و بسیار متفاوت از هم و با گویش هایی بس متفاوت از دگر.. یکی از نان شب و دیگری از فلان مارک و آن یکی از فلان شب میگفت و عجیب همه با یکدیگر نشست و برخواست داشتند
از بازار و مسجد شاه بگیر تا پاساژ های آنچنانی در فلانجاهای شهر همه و همه بودند این جانوران و جالب اینک ... هیچی..
وکلا بسیار ادامه دارد این ماجرا که الان اصلا حوصله ندارم.... اوکی؟
سرانجام در طول مسافرت بلاخره به مامنی گزم رسیدم که علاوه بر یک لغمه نان مقداری مایع گرم کننده سر هم جلوم گذاشتند
قعلا تعریفی ها زیاد و زبان کوتاه و سر و حوصله بسیار گیج....
از بودنتون خشنود و خشنودنتان بودن هستم.
پ.ن: ؟؟
. توش همه چی میگذارم هم شورتهای شستم و جورابای بد بومو پیرهنای کهنمو و کفش های سولاخمو شلوار های خاکیمو و... هارد کامپوترمو...........دی وی دی هامو.........کتابامو(بعضی ها رو)....... ساعت هامو .. کلاهام و عینک هامو........اون پتو آبیمو..........وبلاگمو...............پلی استیشن و پی اس پی مو............ دوربینمو........ پماد عرق سوزیمو........ماشین ریش تراشمو..توپ فوتبالمو.......عطر و اسپریمو.....فیش یو اس بی مو..... ایوانمو...... مسواک و خمیر دندون و........چراغ قوه وو باطری اضافیو ...................خودمو............... خلاصه همه چیز و توش میگذارم آخه باید برم... دیگه خسته شدم........... یعنی میخوام برم.. به زودی......... ولی تنها چیزی و که نمیبرم موبایلمه
آها.. مقصد.
.! احتمالا از اینجا تا مرز و پیاده برم.. از مرز با اتوبوس قاطی آدم محلی ها بشم که تو سبداشون پر مرغ و تخم مرغه و یک پیرمرد هم با بزش اون عقب ایستاده... با اتوبوس تا کشمیر بدم........از اونجا با دوچرخه تا ورشو....... از اونجا برم لب جاده و انگشت شصتمو بدم بالا و یک ماشین آبی جلوی پام بزن ترمز. ماشینی که سرنشینش دختری با موهای بلوند و چشمایی آبیه دختری که ماشین باباشو دزدیده و میخواد بره صوفیه
... منم سوار شم و کلی ماجرا جوی.. تو صوفیه ازش خداحافظی کنم و برم ایستگاه مترو اونجا با یک یارووی آشنا شم که بعد از 64 سال زندگی فهمیده فرزند خانوادیی که توش زندگی میکرده نیست و داره دنبال بابا مامانش میگرده ..با اون راه بیفتم برم پاریس... اونجا 2-3 هفته ایی بمونم و شبا رو پل (2 شب فقط) بخوابم..از اونجا با کشتی برم یونان و با هوا پیما برم ونکوور.. اما یک گروه تروریستی تو راه هواپیما رو بدزده و بگه باید توی مهر آباد تهران فرود بیایم...
پ.ن: سفر هم سفر های قدیم..
پ.ن: التماس نکن..نمیتونم تورو با خودم ببرم..
پ.ن: من خوشحالم؟ باور کن نیستم
پ.ن: نیستم چند مدتی..
چون اون بالا جا نداشت اینجا نوشتم:
جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب میشود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملكتش بكوشد . پروفسور محمد حسابی