تبليغاتX
. او نیست با خودس . او رفته با صدایس.. (
ویرگول
گوش نمیدهم ! مینویسم و اعتماد نمیکنم
شنبه 26 آبان1386
یک بود یکی نبود..
یک روز توی یک جایی یک مملکتی پر از آدم بود.. اعصاب هیچکس خورد نبود. هیچکس به فکر خودکشی نبود.همه به هم احترام میگذاشتن. همه به هم مهر می ورزیدن. همه واسه هم روزی صد بار میمردن زنده میشدن. همه قبل از خواب دستاشونو میبردن بالا و واسه ۲۳ تا همسایه از چپ و ۳۲ تا همسایه از راست ارزوی خوشبختی مکردن. همه صبحا میرفتن باهم گلدونهای پارکهارو (پارکاشون گل نداشت ) آب میدادن .همیشه جشن بود و سالی ۱۴ روز به مناسبت (تولد) تعطیل.سر هر چهار راه شیرینی میدادن اون هم نه از این شیرینی الکی ها ها !! نه! جای شیرینی گل محمدی و شیر کاکائو ٫ گر گر  بنزین تو دبه میدادن! البته تاریخ دانان هم میگن اشتباهشون همین بود.. 

اخه یک روز این جوان برنای ما  که اسمش هم از غذا  (دقیقا منظورم از غذا ست) برنا بود و البته دوستاش تنومند صداش میکردن داشت  از یم دونه از این چهار راها رد میشد که بر اثر ریختن بنزین روی باسنش (همون کون امروزی) و بر اثر بی احتیاطی یک راننده اتوبوس که کبریتشو صاف انداخت همونجا (روی کون جوان برنا یا به قول دوستاش تنومند) کون این جوان اتیش گرفت! واسه همین شروع کرد به دویدن و دویدن و دویدن!!

(ار این طرف)همه داد زدن! هیییییییییییییییه!!! مملکتو حال کم!  چقدر جوان برناش اکتیوه  چقدر جنب و جوشش داره! چقدر انرژی داره ! چقدر اصلا راکد و ساکن نیست!   هو ها!!!

(از اون طرف) این جوان برنا یا به قولی تنومند هی میدویید بالا هی میدووید پایین.. هی میخورد به در هی کوفته میشد به دیوار.. هی خط قرمز رد کرد هی مرز شکوند!
خلاصه اینقدر رفت و رفت و رفت تا به هیچ جا نرسید چون همش نمیرفت هی میرفت و میومد  مثل خیلی چیزا که هی میرن و میان ! متوجه ایی؟

اخرش هم همه حوصلشون سر رفت و خمیازه پشت خمیازه و گفتن .....جیچیه چیچیش کرده این جون برنا که اینقدر اکتیوه   جوانیکه فلان فلان شده  نباید اینجوری باشه  و چراغاشونو خاموش کردن و گرفتن خوابیدن!

پ.ن: منم به شدت احساس جوان برنا و تنومند را دارم!

پ.ن: نمیدونم چرا تا وامیستم احساس سوزشم زیاد تر میشه!  دلم میخواد دوباره  کولم رو ببندم! شاید کمتر بفهمم سوختم!

پ.ن:  دیشب اخبار ۲۰:۳۰ تو قسمت ای تیش   چند خبر از یو تیوب نشون داد! اما مگه فیلتر نیست این سایت؟  ها!!

 پ.ن: میگن هنوز هر ۳۲ ماه   صدای این جوان در کوهها و جنگل های دور دست شنیده میشه

+ نوشته شده در 2 AM توسط کونفئوس.
چهارشنبه 23 آبان1386
ان در خم ...

 قبل از هر چیز اعتراف:

(این بالا  از قل انیشتین نوشته بودم در سقوط افراد در چاه زندگی . قانون جاذبه نقشی ندارد)

اما حقیقت عمر اینه که در سقوط افراد در چاه عشق!!  نیمدونم چرا  من  عوضیدمش!!  بیخیال!!

-

X

مگه خودت تا حالا قاطی نکردی؟

+ نوشته شده در 5 PM توسط کونفئوس.
سه شنبه 22 آبان1386
فقر فرهنگی
یک دردیه که فکر کنم فقط من ندارم!
 نمیدونم چرا وقتی که خیلی کارها هست که وقت دارم بکنم!

خیلی تصمیم ها هست که باید دیر یا زود بگیرم!

خیلی انتخاب ها هست که باید یکیش رو بکنم( اینو دروغ گفتم !! انتخاب!!؟)

خلاصه اینکه موندیم بین این همه کار و تصمیم و هیجان و شور و شوق و جوانی و اینا  !! اما جای یک قدم مثبت میشینیم   پای سریال های صدا سیما! کامپیوتر داداشینا!صحبتهای مزخرف درو دوستان! فیلمهای مستهجن التینا!خوابهای پریشان ذهنمینا!! و ..و ..و ..و   به قوله یکی عدد بده!

پ.ن: بدجوری احتیاج به ایده دارم! داری؟  نیگه دار واسه خودت

+ نوشته شده در 1 AM توسط کونفئوس.
یکشنبه 20 آبان1386
ون زیرو نقطه زندگیست..
یک کشف کردم!

اینکه همه هستیم! همه میخندیم! همه گریه میکنیم! همه قدم میزنیم! همه غذا میخوریم! اصلا همه میریم خرید! همه دنبال تفریحیم! همه حس هیچ کاری رو نداریم! همه مواظبیم! همه دنبال هیجانیم! همه کون گشادیم! همه فکر دودر کردنیم! همه ته ته مرامیم! همه به موقع یک کوه تجربه ایم! همه خیلی بچه ایم! همه احتیاج به خواب داریم! همه دنبال پولیم! همه تو فکر بریدنیم! همه تو فکر ارامشیم! همه یکی و میخوایم! همه از یکی متنفریم! همه میگردیم بیکار نباشیم! همه اخر مخیم! همه ما ها خوبیم و همه اونها بدن!

یک چیزو نمیفهمم!

همه ماها  کجاییم! همه ماها انگار تو این دنیا نیستیم!

یعنی به صورت کلی چرا همه ماها عاشق گول خوردنیم٬؟

+ نوشته شده در 1 AM توسط کونفئوس.
شنبه 19 آبان1386
تاثیرات و ضد تاثیرات در مباحث متافیزیک از نگاه چالش برانگیز برخی جوانان شرق گرای اروپا در قرون وسطی
باشه بشش میگم.

داشتم فکر میکردم یک موتوری احمق که داره تو خیابونا ویراژ میده و هر لحظه ممکنه بمیره اصولا چه نقشی تو زندگی من داره؟

االان اوکیم.

دارم فکر میکنم! که چه جوری میشه اوکی موند.. دارم فکر میکنم  تا کی!
همین که یادم میافته خوراک خرس و گاو و خر نشدم خیلی شاد و بشاش میشم!
اما همین که یادش میافتم ممکنه استخونام زیر پای یکی خرد بشه به شدت هیجان زده میشم!(کنتور داره دروغ).

داشتم راه میرفتم همینجوری .. بعد افتادم.بعد گفتم چرا من باید بیفتم! بعد دیدم همه دارن میافتن!

بعد دوباره افتادم .دوباره گفتم چرا من بعد دوباره دیدم یکی عقبتر و یکی جلو تر دارن میافتن!خلاصه همینجوری که رفتم دیدم ویکی داد زد چرا من! دیدم اون افتاد منم واسه اینکه نیفتم دیگه تکون نخوردم!  (بسوزد کونتون که من هنوز نیفتادم)!

پ.ن:به شدت هیچی ندارم  بگم!

+ نوشته شده در 1 PM توسط کونفئوس.
چهارشنبه 16 آبان1386
ول کام بک..ول کام بک
اومدم . از راهی با خرچینی چرک و کثیف٫ پر از تجربه و راز .دستی خالی و دراز تر از پا ٫پایی پر از زخم و تاول که   هر کدوموم به این بزرگی. اما خوش اومدم.

نمی خوام زیاد حرف بزنم و  هی از خودم چیز در کنم... اما بزار بگم که هیچی مثل خستگی سفر خستگی و در نمیکنه.اصلا هیچی مثل سفر ادم و عوض نمیکنه هیچی مثل سفر یکهو بهت ام پی تری وار تجربه نمیده اصلا هیچی مثل سفر به من حال نمیده ....الان زیاد شارژم و پر ز شوق واسه همین  حالا  باید شروع کنم.. یک راه تازه رو.... یا شاید برم راه های قدیمی رو ترمیم کنم..

 

اما اگه بخوام بگم چی دیدم تو سفر.....

اگه بخوام از کوه و شب های جنگل و پیاده روی ها تو جاده ها و ده ها و دریا و اینها و اینها بگذرم می دونی به چی گیر میدم به یک عده ادم که همشون تا اینجا  تو گلی که خودشون واسه خودشون زدن گیر کردن و نمیدون تا کی باید دست وپا بزنن..

 

از بس تیکه تیکه بود بدنم   پستمم تیکه تیکه شد.. فعلا  برم این کوفتگی رو در کنم ........بر میگردم...

بعدا تعریف میکنم..

(مرسی از دسته گلاتون)

+ نوشته شده در 1 AM توسط کونفئوس.