------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام من به شدت مغمون و محجور و مبذور و مرغوب و مفعول و مجذوب و مشکوف و مسئول و مسعود و محمود و مغرور و مبذول و ملزوم و مکشوف و جالب و مسموم و مطرود و معلول و مصدوم و خنگ شدم لطفا کمک !
وقتی میرم توالت چه آب گرم باشه چه سرد ! چه قطع چه پر فشار باز غر میزنم!
وقتی دارم صبحونه میخورم چه چایی باشه چه نون نباشه ! چه کره شل چه پنیر سفت باز غر میزنم!
وقتی دارم بند کفشامو میبندم اعصابم خورده و حوصله ندارم!
وفتی وایستادم تا تاکسی بگیرم چه ماشین ها ترمز کنن و وایستن چه تخمشونم حسابم نکنن فحش و بد و بیراه میدم!
وقتی میخوام برم جایی که کار دارم چه یارو بهم حال بده چه حالم و بگیره باز دلم میخواد بزنم تو فکش!
وقتی ظهر هوا گرم باشه چه سرد چه برفی و چه آفتابی چه خاکی و چه بارونی دارم یک دم زیر لب کفر میگم! (این کفر اشاره به فحش دادن به عدالت الهی و کلا معقوله ای حل نشدنی به اسم خدا دارد)
وقتی یکی باهام کار داره و ازم کمک میخواد اعصابم خورد میشه و حوصلم سر میره و باز ور ور می کنم
وقتی عصر و تو خیابون ها دارم قسمت نیم تنه پایین دختر ها و زن ها رو نگاه میکنم باز دلم سرشار از حسرت به یک عده اسم که آخرشون (مینی.. و نژاد )ها داره فحش میدم!
وقتی عصر تر باید با تاکسی برگردم خونه و یک عالمه پراتو وو بنز بوق بوق کنان از بغلم رد میشن به هرچی بابا مامانشونه فحش میدم!
وقتی شب میشه و میشینم پای تلوزیون و میخوام یک چیزی مثلا ببینم با مخی داغون و اعصابی خرد شروع میکنم به ناسزا گویی به هر چی مکتب و ایدئولزیه!
(ولی آخر شب وقتی سرم و میگذارم رو بالشت و از خودم میپرسم چرا؟ خودم جواب میدم نمیدوم! شاید چون یک جهان سومیم )!
پ.ن: چون اون بالا تو قسمت شعار هفته جا نبود اینجا مینویسم : ((
*جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب میشود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملكتش بكوشد.پروفسور محمد حسابی))
پ.ن: فرانک بورنمن موسس گروه الوی (eloy) که نام گروه را از رمان معروف ماشین زمان اثر ( اچ.جی.ولز ) گرفت.
داشتم تلاش میکردم که چیکار کنم ! .. ا.. والا یادم نمیاد!
خب ولش کن! بگذار یک سری خبر بدم!
۱- امریکا به عرق حمله کرد
۲-احمدی نژاد رئیس جمهور ایران شد
۳-شاه رفت
۴-پرسپولیس سرور استقلاله
۵-من فیلمم تموم شد
.
تازگی ها هی راه میریم تو خیابون هر زن و دختر و پیرزن و حاج خانوم ی که از کنارمون رد میشه با دید کارشناسی نگاه کرده و نمره میدهیم! !!!! البته اخلاقشون ها !!!!
بیا دوس داشتی؟ هی میگی آپ کن آپ کن! بابا من تعطیلم!
پ.ن:قراقاچ اسم یک رود است در استان فارس که سرچشمه آن در کوههای شمال شیراز است!
پ.ن:کریتوس نام پسر زئوس و خدای جنگ است!
چه طور؟ این طور:
اگه تو ۳ تومن داشته باشی!(۳ هزارتومن)! هزار و پونصد ش رو میدی و یک فیلم تهیه میکنی!
خب! الان رسیدی خونه! خستگی و گرد و خاک و از تن زدوده! فیلم را در دستگاه نموده!
بدن را کش و قوصونده ! دستگاه را پلیلونده! و فیلم را چهار چشمی گازونده!
حال حساب کنید! دقیقه ۴۰ فیلم! و درست اواسط فیلم یکی از این ور کادر به یکی از اون ور کادر نزدیک و نزدیک تر میشود و! قیژ.... و .............فیژ ....................... نو چ .........و موچ وو ! و هیچ خدایی را بنده نیست تا فریم بعد را بنمایاند!
خب! بعد از کلی فحش و بد و بیراه و فک فرسایی و کنترل پرانی! واعصاب خردی و آب خنک نوشی!
از آن هزار تومن چشم پوشی میکنی و با سرعت و جدیت و گامهایی قوی به سمت دستگاه رفته و فیلم را برداشته با خشونت فراوان اون و جلوی چشماتون میگیرید و تمام عقده های روز رو دو دستی سرش خالی میکنید و تق! همراه با شکستن فیلم خون است که از کف دست جاری میشود!
سریع ب هسمت جعبه کمک های اولیه میدوید و از میان انبوه قرص ها و پماد ها اگر کمی شانس داشته
باشید چسب را پیدا کرده و بعد از شستن دست با دقت به دستتون می چسبونید و نفس راحتی میکشید1
دوباره اروم به ست تلوزیون میرید و متوجه میشید دستگاه روشن مانده ! همین که چند قدم به سمت دستگاه میروید تکیه دیگر از فیلم به پایتان رفته و باز دوباره از اول!
برای بار سوم که روی مبل راحتی میشینید و به فکر دقایقی اروم برای کمی ریلکسیشن و بازگشتن انزژی از دست رفته هستیند! چه برنامه ای مهم تر از راز بقا و چه راز بقایی بهتر از برنامه ببر مازندران که که هرشب از شبکه یک سیما پخش میشود! برنامه ای مفید و پر از لانگ شات!بدون هیچ هیجانی! بدون هیچ تعقیب و گریزی! و حتی بدون هیچ ببری ! خیالتان راحت خیلی زود خوابتان میبرد!
شب بخیر و موفق باشید!!
سال ۶۴: به دنیا اومدم
سال ۶۵: یک سالم شد!
سال ۶۶:دوسالم شد و تته پته میکردم و راه میرفتم
سال۶۷:سه سالم شد و کلی شعر بلد بودم!
سال۶۸: یادش بخیر اون موقع ها!!
سال۶۹: پنج سالم شد و دوره مهد کودک رو پشت سر و وارد آمادگی شدم!
سال۷۰:شش سالم شد و وارد دبستان شدم!
سال۷۱: هفت سالم شد و کلاس دوم
سال۷۲:هشت سالم بود
سال۷۳:نه سالم بود و سودای کامپیوتر در سر !دیدم سگا در دست دارم!
سال ۷۴ : ده سالم بود و سر مست از اینکه دیگه کسی بهم نمیگفت هر وقت سنت دو رقمی شد بیا!
سال ۷۵: یازده سالم بود کلاس اول راهنمایی و جز کوچیکهای مدرسه! امان از این بالا و پایین ها!
سال ۷۶:دوازده ساله محصل دوم راهنمایی و مشغول تحصیل!
سال ۷۷:سیزده ساله و به ارزوی خود رسیده ! داشتن کامپیوتر
سال ۷۸:چهارده ساله و پشت لبم در حال سبز شدن!
سال ۷۹: پانزده ساله با تیغ سبز ها را سفید کرده! و همینجوری و بی هدف هنرستانی شدیم
سال ۸۰: دیپلم را گرفتم! و !
سال ۸۱: در یک حرکت نمادین برای همینجوری از تهران به اهواز کوچیدیم!
سال ۸۲: -
سال ۸۳: - !
سال ۸۴: - !
سال ۸۵ : - !
سال ۸۶: - !
سال ۸۷ : و من ۲۳ سالم شد! من چه دارم؟ من چه دانم؟
-
ایول خیلی بی رحمم! خیلی جالب و قابل ستایش رو همه داشته و دانسته هام خط کشیدم! به این میگن خود تخری!