تبليغاتX
. او نیست با خودس . او رفته با صدایس.. (
ویرگول
گوش نمیدهم ! مینویسم و اعتماد نمیکنم
جمعه 31 خرداد1387
I AM ONE

بنا به دلایلی هر چند غیر اخلاقی مدتی نمی آپیم! ولی دورا دور جویای احوال هستیم!

واسه همین  این پست و  کمی طولانی تر کرده و بدرود گفته!

چون همش و الان نوشتم غلط هاش و مثل همیشه .......

 

بچه که بودم بابام واسم دوتا جوجه اردک خریده بود. کوچیک و طلایی

منم همه عشق زندگیم بود که جلوشون بدوم و اونها هم پشت سرم منو تعقیب کنن (سایه به سایه)

هم همبازیام بودن هم هم اتاقیم هم همه  دوستام و همه فامیل. 

 همون موقع ها بود که یکیشون مریض شد و مرد , اون یکیشون رو هم  وقتی بزرگ شد و سفید یکی دیگه از فامیل هامون  کباب کرد و خورد .. رسم روزگار و میبینی؟فامیل به فامیل رحم نمیکنه!

تا مدت ها دیگه عشق دویدن و پشت  پا نگاه کردن و نداشتم. دیگه مواظب قدمهام نبودم که مبادا  یک وقت دوستام و اشتباهی زیر پا له کنم  فقط موقع بازی میدوییدم  اونم یا بازی قایم موشک بود که از ترس دیده شدن میدوییم یا تو بالا بلندی که از ترس گرگ بود.

یک بار که داشتم با دوستام بازی میکردم همه هم تیمی هام سوخته بودن و با شدت داد میزدن که اشکان پا طلایی هنوز امید مایی و منم مثل خرگوش میدویدم  و گروه مخالف دنبالم بودن تا منو بگیرن و شاید کباب کنن و بخورن یکی از همون دوستام واسم جفت پاگرفت و پرتم کرد تو جوب البته من زیاد  چیزیم نشد جز چند تا بخیه رو چونه و زانو ویک دست شکسته و یک درس بزرگ  اونم این بود که..رسم روزگار و میبینی؟ دوست به دوست رحم نمیکنه !

وقتی یکم بزرگتر شدم  اصلا ندویدم همش تو این فکر بودم که آسته برم و آسته بیام یک جوری برم که گربه شاخم نزنه یک جوری که نه گرگ حوس کنه بیاد دنبالم نه سگ یا اینکه  اگه کسی منو دید فکر کنه تو بازی نیستم و دارم رد میشم .اینجا بود که همه بهم میگفتن پیر شدی اما من میگفتم نه شما هنوز بچه موندید.. هر وقت که یک توپی می افتاد جلوی پای منه رهگذر از ته دل میخواستم  شوتش کنم اما  با بی خیالی از کنارش میگذشتم اصلا توپ چیه! هر وقتی یکی چشمک میزد بهم  یا لبخند تحویلم میداد تو دلم ذوق  میکردم و قند آب میشد ته دلم اما  من سوت زنان راهمو کج میکردم. هر وقتی یکی چشمک میزد چشمامو میبستم  هر وقت یکی واسم شعر میخوند  خودمو به خواب میزدم عجب روزگاری بود خودم و تو خودم زندانی کرده بودم ...رسم روزگار و میبینی خود آدم هم به خودش رحم نمیکنه!

نمی دونم چی شد که از حبس اومدم بیرون نه کسی واسم اره فرستاد نه کسی دیوار و خراب کرد نه حتی  زلزله ای اومد که بتونم فرار کنم .یک دفعه به خودم اومد دیدم از زندان اومدم بیرون اما  نه پایی داشتم که باش بتونم بدوم نه دوستی  ,دوستی  که عشقم دوییدن از من باشه و تعقیب کردن از اون  خلاصه من بودم  ومن.

یک سرگرمی جدید پیدا کردم اونم اینکه جفت پا شالاپی بپرم تو گدال آب و بعد راه برم و برگزدم پشت سرمو نگاه کنم و جای پای خودم و رو زمین ببینم. هر وقت که جفت پا میپریدم تو اب یکی بود که بهم بگه فکر نمیکنی از سنت گذشته! اما من میگفتم نه تو زیادی پیر شدی.

سرگرمی خوبی بود  بهتریش وقتی میشد که برف میبارید میتونستم مدت بیشتری جای پامو تو برفها ببینم  می تونستم زنده بودنم رو ببینم! هه! اما باز رسم روزگار و میبینی؟ همیشه آفتابی بوده که بتابه و جای پای منو از رو زمین پاک کنه! میبینی رسم روزگار و حتی روزگار هم به آدم رحم نمیکنه!

 

پ.ن: برمیگردم.

+ نوشته شده در 2 AM توسط کونفئوس.
یکشنبه 26 خرداد1387
real player
فقط خواستم یک چیزی بگم و خودم و خلاص کنم!

-

خداحافظ   مای سکسی لیدی... سپردمت به دیگر توهماته بر باد رفته ام.

همین  دیدی کاری نداشت.

+ نوشته شده در 3 AM توسط کونفئوس.
دوشنبه 20 خرداد1387
last min
اگه فقط ۲۴ ساعت از عمرم مونده باشه!

گرچه من هدفم از زندگی کردن خیلی معلومه و واضحه

 و جوری نیست که بشه با چیزی عوضش کردو اون هدف چیزی جز دیدن موی سفید و و ریزش دندان و خمیدگی کمر و گرفتن عصا در دست و نمردن  و زنده ماندن نیست..  که خود نیز  هنری سخت و جان فرسا در این دوران است ولی

 اگه فقط ۲۴ ساعت از عمرم مونده باشه!

صبح خیلی زود ساعت ۵ بیدار میشم. بدو بدو میرم تا فرودگاه و سوار یک هواپیما تک نفر میشم و وقتی اوج گرفت چترمو بر میدارم و میپرم پایین بزرگترین لذتم پریدن از چتر از ارتفاعه.. فکر کنم حدوده ساعت ۷ باشه واسه همین میرم بانجی جامپینگ اونو هم خیلی علاقه مندم .. بعد با یک تلفن  از همه دوستام دعوت میکنم بیان تا کمک کنن چون میخوام فیلم ۹۰ دقیقه ای و فیلمنامه ای رو که خیلی روش کار کردم و بسازم میدونم وقت کمه اما باید بشه!

بعد از اتمام فیلم برداری سریع سواره ماشین دلخواهم میشم (فراری  f430) بعد بوق بوق زنان راه رو باز میکنم و تو جاده که رسیدم ۲۴۰ تا رو یک ضرب پر میکنم  و  با همون سرعت میرم رویه یکی از این سکو پرشها...  الان دیگه ته فازم! بعد وقتی  پالاقی افتادم پایین  و یک  هییی هااااااااااااا  کشیدم بدم نمیاد یک جرعه بنوشم همونجا پشته فراریم!

خلاصه ساعت ۹ شب که رسیدم خونه نوبت اینه که تلفن هامو بکنم! فکر کنم خیلی  ها هم همون موقع دارن تلفون هاشوونو میکنن احتمالا خیلی ها تو ۲۴ ساعت آخرشونن! من به  همه زنگ نمیزنم! اصولا سعی میکنم موقع گزینش دوستام زیاد سخت بگیرم  واسه همین همه اون چیزهایی رو که باید بدونن و میدون   فقط به ۳ نفر زنگ میزنم و یک سری چیز های به ترتیب ـ عاشقانه - سوء تفاهم انه - عاشقانه را توضیح میدم و میشینم پای کتابم!  میشینم یک کتابه علمی تخیلی-کمدی۰فانتزی مینویسم باز میدونم وقت کمه اما خواستن توانستن است..

خلاصه الان که ساعت ۴:۴۵ دقیقس میر زیر پتو و شروع میکنم گریه کردن و دعا کردن تا این ۱۵ دقیقه تموم نشه!  من دوست دارم حالا حالا ها زندگی کنم!

گرچه اگه واقعا یک همچین ۲۴ ساعتی رو داشته باشم با افتخار تمام میرم تو رختخواب!

--

لطفا بعد از مرگ من فیلم و کتابم رو خیلی تحویل بگیرید خیلی ..

شاید علت دم دمی بودن را نیز توضیح دادم !

امضا: یکی از دو بیماری که از “انتحار در حد انفجار “رنج میبرند.

با تشکر از دعوت  آبستن جان

من زمان کافی برای دعوت ندارم!   همتون بیاین! کدئین  و نقاش ۴۸ و مشیانه و خطخطی ها و . و و و

وو

 

+ نوشته شده در 2 AM توسط کونفئوس.
جمعه 17 خرداد1387
قال الکنفئوس و علیهما سعادت.
برای ادامه زندگی بد نیست که بدانیم!

 همیشه دستهایی پشت پرده هست که میخوان تو نخوای

همیشه یکی هست که به تو خیانت کنه و بریزه رو اون

همیشه تو از همه عاقل تری و توسط یک عده نادان دوره شدی

همیشه هیج جا کسی نیست حکه دلش به حالت بسوزه و اگه مثل

 همیشه دستی به سمت دراز شد بدون میخواد فقط خودشو نجات بده!

 همیشه یک احمقی کنارته که هم وضع مالیش هم وضع ظاهری و باطتنی و فکریش بهتر از تو باشه

همیشه یک اشتباه و ممکنه 100000000000000000000000000 بار تکرار کنی

همیشه بدترین اتفاق سر تو میفته !

همیشه باید خیلی خسته باشی تا بقیه بهت احترام بگذارن و گیر ندن بهت همیشه هیشکی نیست که درکت کنه همیشه این حرفا اتفاق میافته

همیشه این همیشه ها نمیشه!

همیشه جوری میشه که از قول و پیمانی که بستی باید مثل سگ پشیمون بشی

همیشه شانس بهت رو میکنه!

همیشه موفق میشی!

این دو تا آخری رو نوشتم تا بفهید من چه قدر امیدوارم!

+ نوشته شده در 2 AM توسط کونفئوس.
یکشنبه 5 خرداد1387
My Big ParrrrrTTTTyyyy
تازگی ها تو هر سولاخی انگشت میکنیم و به هر برزنی که سر میکشیم چیزی جز غم و غصه ..ملال و فقان(؟ فغان) نمی یابیم که نمی یابیم!                       زین رو !

ترتیبی داده ایم  بس خفن !

جدای از تمامی مسائل امنیتی اجتماعی  پارتیی راه انداخته ایم به بزرگی کل  خودمان!

همه تان دعوت هستید چه از نوع بی پدر چه از نوع بی درد !  چه اندیشمند و فلسفه دان  چه  شاعرٍوبلاگ ! همه تان دعوت هستید!

هر کی هرچی میخواهد بر دارد و بیارد ! یکی سجاده اش را و یکی یار و تختخوابش را! یکی قلمش را یکی قلیانش !

از در که وارد شوید سمت چپ کنار جا کفشی (که لازم نیست کفش هایتان را در بیاورید  ) بار را میبینید

باری داریم به این بزرگی ! میخواهیم بخوریم و بنوشیم و مست و خراب  فراموش کنیم

(کنون مست شدیم! . و فز میگیریم )

بعد از اندکی گوش جان سپردن به دیجی تیستو و بالا و پایین پریدن  و همه با هم در هم و بی هم وول خوردن   آهنگ ها را یکی پس از دیگری  می گوشیم!

۱-دافی بیا قر بده عقب جلو  !!        ۲-  گلی دلبری گل خوشگلی گلی از همه زیبا تری ...

۳- گوشی و بر دار که میخوام یک ذره ..    ۴-  دستای بندری بالا !!  

Welcome to the hotel  California !!- ۵

 

۶- And noting else matter

 

 کمی هم فاز خسته  !     ۷- شنبه روز بدی بود !           ۸ - اما لحظاه ای رسید ...

 

۹-من یکی را میخواهم  تا با هم تانگو برقصیم

 

 

فراموش نکنیم همه هستیم هر که را ما بخواهیم .. هر که !

پ.ن : توهم هم حدی دارد ؟؟؟!

 

 

+ نوشته شده در 2 AM توسط کونفئوس.
پنجشنبه 2 خرداد1387
My Own Land
نه جایی به وسعت هفت آسمان

نه دارای دریایی آبی و جنگلی سبز!

 نه مردمی صبور و مهربان

 و نه دخترانی زیبا

نه جوی های روان و درختان گلابی و انار

نه قصر های بزرگ و قالی های پرنده!

فقط جایی که  پول رایجش پول نباشه!

فکر کنم اونجا راحت تر بشه فکر کرد!

+ نوشته شده در 4 PM توسط کونفئوس.