تبليغاتX
. او نیست با خودس . او رفته با صدایس.. (
ویرگول
گوش نمیدهم ! مینویسم و اعتماد نمیکنم
پنجشنبه 13 تیر1387
تو پاسی از شب...من هستم و..مستم...
چشام یا چشمهایم  داره  و دارد می سوزه  و میسوزد

ولی باید این مخ پوکم و خالی کنم ! هر چی دنبال کسی گشتم که این وقت شب باهاش حتی ۲ خط حرف بزنم  کسی نبود که حرفی تازه داشته باشم تا بهش بگم ! نمیدونم از کجام بگم ! از  سولاخ کلید یا  احساسی که دارد میرود.. ! از مرد که گریه نمیکند یا  از مدرنیته و  سنت ! از پول و زور یا از دل و ارزو !؟  ار بالشت و رختخواب راحت یا از دیوار و دریل ! از تارانتینو و فیلم اکشن یا از اسب سفید و نوازش ! از تولد یا از کسی که امروز خودش رو کشت ! از منی که همیشه بودم با نبود بود یا از اونی که حتی نبودش هم بود بود ! از بتی که باید میشکست یا از دلی که کندنی نیست ؟! عینک و کیف ! یا خواب خوش آسودگی!!

کاشکی فقط یک ذره هوا کمتر خاک داشت ! میرفتم و نفس عمیق میکشیدم! این روز ها از نفس کشیدن هم محرومیم..این روز ها حتی از ریدن هم همینطور..این روز ها همه چیزی برای دیدن ندارند جز تیتر  اول روزنامه ها ! جنگ! امروز ها جایی برای رفتن هم ندارم جز زیر پتو! زیر پتو هم چاره ای جز فکر کردن ندارم اون هم به لذتهای گذرای دنیوی! که این روزها این را هم ندارم ! تنها چیزی که دارم قلنج گردنم است که معرفت دارم روی ۷ بار از ۳ جا میشکنمش و باز سرجلسش قرص و محکم نشسته! درست عین خودم که رو صندلی نشستم و دارم هی و هی بدون نگاه کردن به مانیتور همینجوری خیره و زل به دگمه های کیبورد مینویسم! اصلا نمیدونم چه مینویسم! فونتم درسته؟ نکنه هنوز انگلیسیه؟۱ نه!! شاید؟ نمیدونم! هه! چه قدر زندگیم مهیج شد!زندگی تو چهار دیواریی که دیگر اون رو هم ندارم! همون اتاق معمولیی که با خیال راحت در آن آلت را در دست دست مینهادیم و با خیال راحت .. بمبلیبمبو! باخیال راحت تر دست زیر سر مینهادیم و آه هیچ! هیچ گمشده!!  اتاق را با که شریک شده ام که اینچنین مرا حبس کرده! چرا پس گردنم از نگاه کسی دارد میسوزد! مگر ... من تنها نیستم! شاید باز آن رفیق احمقم برگشته همانی که میگویند مرده! همانی که همیشه با ماست! هه خیلی وقت هم هست که او را ندارم!

فقط خودم را دارم! و چه کم دارم! انگشتانم ۱۰ تا وبا ۱۰ تای ژاهایم روی هم ۲۰ تا .. کامل!

چشمانم ۲ تا .. کامل

دندانهایم... کامل

دماغ و لب و دهن .. کامل

کله و دست و پا... کامل

دل و دول و روده و کلیه و.. کامل

کون و جون و خون .. کامل

خوب من هستم و همین هم کافیست ولی فکر کنم امشب خودمم رو هم ندارم!

مرثیه ای شدم بر خودم ..برخودم که امروز  امشب ۲۰ بار گوش سپردم به کلامی که میگفت مرد که گریه نمیکنه ولی من حتی نکردم یک گریه اساسی..هرچه مینویسم دعا میکنم به این وبلاگ  که یار مهربانم است.. هست و هست و مینویسم و مینوسم..نه خسته اخوی!!دیگر چه نیازی به  دیگران. چه نیازی به کفتر نامه رسان .. به آن یار احمق و خنگ که همیشه با ماست سرو میشود .. و چه نیازی به شتر و شیر و گاو و جغد و پلنگ و ماهی و اسب و خر و خودم و ....دیگر بار دلم لک زده برای ماشین کروکی و جاده شمال !  شاید برای همین ...   بسس دیگر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خفه..بنگ..بنگ! اما ایا اون واقعا خودش را کشت؟

+ نوشته شده در 5 AM توسط کونفئوس.