I AM ONE
بنا به دلایلی هر چند غیر اخلاقی مدتی نمی آپیم! ولی دورا دور جویای احوال هستیم!
واسه همین این پست و کمی طولانی تر کرده و بدرود گفته!
چون همش و الان نوشتم غلط هاش و مثل همیشه .......
بچه که بودم بابام واسم دوتا جوجه اردک خریده بود. کوچیک و طلایی
منم همه عشق زندگیم بود که جلوشون بدوم و اونها هم پشت سرم منو تعقیب کنن (سایه به سایه)
هم همبازیام بودن هم هم اتاقیم هم همه دوستام و همه فامیل.
همون موقع ها بود که یکیشون مریض شد و مرد , اون یکیشون رو هم وقتی بزرگ شد و سفید یکی دیگه از فامیل هامون کباب کرد و خورد .. رسم روزگار و میبینی؟فامیل به فامیل رحم نمیکنه!
تا مدت ها دیگه عشق دویدن و پشت پا نگاه کردن و نداشتم. دیگه مواظب قدمهام نبودم که مبادا یک وقت دوستام و اشتباهی زیر پا له کنم فقط موقع بازی میدوییدم اونم یا بازی قایم موشک بود که از ترس دیده شدن میدوییم یا تو بالا بلندی که از ترس گرگ بود.
یک بار که داشتم با دوستام بازی میکردم همه هم تیمی هام سوخته بودن و با شدت داد میزدن که اشکان پا طلایی هنوز امید مایی و منم مثل خرگوش میدویدم و گروه مخالف دنبالم بودن تا منو بگیرن و شاید کباب کنن و بخورن یکی از همون دوستام واسم جفت پاگرفت و پرتم کرد تو جوب البته من زیاد چیزیم نشد جز چند تا بخیه رو چونه و زانو ویک دست شکسته و یک درس بزرگ اونم این بود که..رسم روزگار و میبینی؟ دوست به دوست رحم نمیکنه !
وقتی یکم بزرگتر شدم اصلا ندویدم همش تو این فکر بودم که آسته برم و آسته بیام یک جوری برم که گربه شاخم نزنه یک جوری که نه گرگ حوس کنه بیاد دنبالم نه سگ یا اینکه اگه کسی منو دید فکر کنه تو بازی نیستم و دارم رد میشم .اینجا بود که همه بهم میگفتن پیر شدی اما من میگفتم نه شما هنوز بچه موندید.. هر وقت که یک توپی می افتاد جلوی پای منه رهگذر از ته دل میخواستم شوتش کنم اما با بی خیالی از کنارش میگذشتم اصلا توپ چیه! هر وقتی یکی چشمک میزد بهم یا لبخند تحویلم میداد تو دلم ذوق میکردم و قند آب میشد ته دلم اما من سوت زنان راهمو کج میکردم. هر وقتی یکی چشمک میزد چشمامو میبستم هر وقت یکی واسم شعر میخوند خودمو به خواب میزدم عجب روزگاری بود خودم و تو خودم زندانی کرده بودم ...رسم روزگار و میبینی خود آدم هم به خودش رحم نمیکنه!
نمی دونم چی شد که از حبس اومدم بیرون نه کسی واسم اره فرستاد نه کسی دیوار و خراب کرد نه حتی زلزله ای اومد که بتونم فرار کنم .یک دفعه به خودم اومد دیدم از زندان اومدم بیرون اما نه پایی داشتم که باش بتونم بدوم نه دوستی ,دوستی که عشقم دوییدن از من باشه و تعقیب کردن از اون خلاصه من بودم ومن.
یک سرگرمی جدید پیدا کردم اونم اینکه جفت پا شالاپی بپرم تو گدال آب و بعد راه برم و برگزدم پشت سرمو نگاه کنم و جای پای خودم و رو زمین ببینم. هر وقت که جفت پا میپریدم تو اب یکی بود که بهم بگه فکر نمیکنی از سنت گذشته! اما من میگفتم نه تو زیادی پیر شدی.
سرگرمی خوبی بود بهتریش وقتی میشد که برف میبارید میتونستم مدت بیشتری جای پامو تو برفها ببینم می تونستم زنده بودنم رو ببینم! هه! اما باز رسم روزگار و میبینی؟ همیشه آفتابی بوده که بتابه و جای پای منو از رو زمین پاک کنه! میبینی رسم روزگار و حتی روزگار هم به آدم رحم نمیکنه!
من که منم.. خود خود من. عین تو.