سلام.

این منما!
خودمم.. همون پوست .. همون گوشت.. همون دماغ.. با همون  چشم و گوش.. با همون اعضای اویزان و  همان لب های شکرین. فقط شاید ذهنم چیز   (چیزی بس چیزی)دیگری باشد.

شما خوبید؟

شما چی؟

شما چگونه؟

اصلا شما؟

۳ تا چیز  یاد گرفت.

۱- یاد  گرفتم. بشمارم. تمام روزها.. دقیقه ها.. ثانیه ها...  میگذرند سخت و زود.

۲- فهمیدم. هر چیز.. آغاز و پایانی دارد. و هر پایانی سرآغاز ی . ولی..سر وته ندارد.

۳-دانستم. زمین-زمان-این و آن همه استادن در به باد دادن آرزوها! مهم چیست این وسط؟ احتمالا . ان

م

--

همین دیگخ فعلا از بس یک جوری هستم .. هستم ! این آمدنی بود که شاید بماند.. شایدم !!!
در تهش هم ‍!

      رقصم گرفته بود  مثل درختکی در باد..   آنجا کسی نبود غیر از خیال و تنهایی

رقصم گرفته بود پیرانه سر دیوانه وار........تـنها تنها.تـــــــــــــــنها رقصیدم..